تبليغاتX
عاشقانه مینویسم

عاشقانه مینویسم

دوستت دارم

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم، سکوت را فراموش میکردی، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم، چشمهایم را میشستی و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی.

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، نگاهت را تا ابد بر من میدوختی، تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش ببرم.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای از مرگ سخن نمی گفتی ، که این غریب تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، آنقدر که همه چیزم را حتی جانم را فدایت می کردم . همه ی آن چیزها که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و سال ها برایش گریسته ام .

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، همه ی آن چیزهایی که تو را زندانی کرده اند رها می کردی، غرورت، قلبت،حرفت و ...

دیگر نای نوشتنی نیست که تو خود باید بدانی که چقدر دوستت دارم و تو زیباترین جهان برای منی، منی که عاشقت هستم و دوستت دارم برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:15 PM  توسط ملیکا  | 

قلبم

به خورشید گفتم  گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.
به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...
این... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:13 PM  توسط ملیکا  | 

کاش اینجا بودی

لحظه ها در گذرند
و زمان ميگذرد
و من اينجا دلتنگ
در پس ثانيه ها
تا که اين عقربه ها
وقت پرواز مرا ثبت کنند
منتظر بايد بود
و سکوت بايد کرد
تا که دل تنگ شود
همدم بغض سکوت من بي رنگ شود
کاش او مي دانست اوج روياي من است
و در اين دغدغه ثانيه ها بال پرواز من است
نگرانم فردا
بي تو با عقربه ها
به کجا بايد رفت؟
به چه اميد سفر بايد کرد؟
بي تو اي تک گل رويايي من
به چه دل بايد بست؟
به کدامين عشقي بال و پر بايد بست؟
کاش تا اخر راه شمع راهم بودي
و در اين تنهايي هم صدايم بودي
تا فراسوي زمان در کنارم بودی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:20 PM  توسط ملیکا  | 

کاش بودی

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا نگاه خسته ام

 

بی خبر از موج و از دریا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 5:22 PM  توسط ملیکا  | 

دوستت دارم

دوستت دارم

یعنی اگر لحظه‌ای دلتنگ شدی

و آن درد همیشگی‌ به سراغت آمد،

اگر غم همنشین دلت شد

وقتی‌ حتی برای لحظه ای

حس میکنی‌ تنهایی‌

و بهانه ای برای ماندن نداری

و در قلبت چیزی سنگینی‌ می‌کند

و جایی‌ برای رفتن نداری،

پناهگاهت خواهم بود....

 

 

در لحظه ی غمگین تنهاییت،

در آن کوچک لحظه ای

که انگار دنیا

تو را نمیشناسد،

با تو خواهم بود….

وقتی‌ قلبت میشکند

و اشک‌هایت جاری میشود

با تو خواهم نشست

و خواهم گریست

و خواهم ماند

و خواهم پیوست

و یکی‌ خواهم شد

و تقسیم خواهم کرد….

وقتی‌ دنیا بر تو سخت می‌گیرد

و با تو نامهربانی می‌کند

وقتی‌ به انتها میرسی

‌و نا امیدی از آغاز دوباره،

من هستم،

خواهم بود،

و دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 5:3 PM  توسط ملیکا  | 

خدا

خدا وصیت منو گوش بده  ناممو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

می سپارمت بهت میرم تمام تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو

کسی بیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

بهش بگه دوسش داره

 

خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت

مواظب عشقم بمون

 

خدا شاید این عشقی که من میگموتو نشناسی

نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه

بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد

وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت

همین دیوونه بازیاش  از اول چشمو گرفت

.

.

.

.

حالا که مجبوریم با هم دیگه وداع کنیم

بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نزاشت جدا بشیم

ای وای داره  فردا میاد باید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم  میده

.

.

 

ای خدا حتی اگه دوسم نداره

 تو میتونی نزاری تنهام بزاره

 

گاهی اوقات گذشتن از معشوق به خاطر عشق نهایت عاشق بودنه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:29 PM  توسط ملیکا  | 

دیگه عاشق نمیشم

بی مقدمه!

دلم تنگ میشه!

خیلی دلم می خواد برم...

اما می ترسم...

می ترسم دلم تنگ بشه!

شایدم نمی خوام برم دارم بهونه میارم!

اما قول میدم برم!

نمی گم زود زود...

اما می رم!

شاید روزای اول وقتی میگفتم خداحافظ دلم هررری می ریخت!

اما ببین حالا چه راحت می گم می رم؟؟!

اگه برم یه روزی بشنوم کسی جامو گرفته میمیرمو زنده می شم...

اگرم نرم میترسم یه روز خودت بگی برو!

تو بگو من چکار کنم!

به جون خودت قسم هر کاری بگی می کنم!

همیشه از خدا می پرسم بین من و تو کی گناه کاره؟
می دونم من!

منو ببخش به خاطر دل باختنم!

تو دعا کن!

دعا کن من برم!...

ببین کارمون به کجا رسیده؟!

می دونم حرفام شبیه التماسه!

اما تو اعتنا نکن...

تو که خوب بلدی بی اعتنایی رو!

تو دعا کن عزیز دلم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 7:9 PM  توسط ملیکا  | 

خداحافظ عشقه من

 

بي وفا عشـق مـن به خـدا اشـک مـن ..... میـمونه رو گـونه ام تا بیـای پیـش مـن

رفتـی و بعـد تو چه زجـری کشیـدم ...... هنـوز تار مـوتـو به دنیـا نمیـدم

تـو رو به خاطـراتمـون تو منـو بی خبـر نـزار...... تـو رو اشکمون قسـم تو منـو چشـم به در نـزار

باشه میـرم از پـیشت خـداحـافـظ عشـق مـن ...... ببخش روی نامه هام باز چـکیده اشک مـن

دلت مــوندنی نبود خـداحـافـــظ عشــــــــــــــــــق مــــن ...........

 

حالا که نمـونـدی بگـو از من چـی دیــدی ....... چـه سـاده نشـسـتی چـه سـاده پـریـدی

بغـضـمـو وقـتـه جـدایـی هـی نـگه داشـتـم به سختی .. حتی واسه دل خشیمم دست تکون ندادی رفتی

پـس به زار روی مـاهتـو دم آخـر نگـاه کنـم ....... سختـه با خاطـراتمـون با دل خـون وداع کنم

وقـته رفـتـنـت نـبـود خـداحـافـظ عشــق مــن ....دلت مـیشکـنه یـه روز میـدونـی قـدر اشــک مــن

 

سـخــتـه گـفـتـنـش ولـی خـداحـافـظ عشـــــــــــــــــــــق مـــــــــــــــن !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:12 PM  توسط ملیکا  | 

خداحافظ

نیلوفر:اول میخواستم از این که به وبلاگاتون سر نمیزنم عذر خواهی کنم چون با بعضی ها اشنا نیستم!

اینم یه شعر برای خداحافظی موفقت از ملیکای گلم!یادت نره قول دادی زود برگردی!

به یاد روز های بیقراری

 که با دلواپسی از دست دادم

برایت مینویسم روی شیشه

خداحافظ و میمانی به یادم

برایت مینویسم تا همیشه

دلم جز در کنارت تنگ تنگ است

و باید رفت اما چاره ای نیست

به امیدی که فردامان قشنگ است

همیشه اسمان سهم تو باید

و رنگ لاجوردش مال من هم

و خورشیدی که زیر سایه ی توست

بتابد روی پر و بال من هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:33 PM  توسط ملیکا  | 

یه نفر

اینو ملیکا نداده من دوستشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:40 PM  توسط ملیکا  |